تبليغاتX
عاشق بی معشوق -


عاشق بی معشوق

مسافر زمان

مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت.
مرد جلو رفت و از فرشته پرسید:
« این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟»
فرشتـه جواب داد:
« می خواهم با این مشعـل بهشت را آتش بـزنم
و با این سطل آب، آتش های جهنم را خاموش کنم.
 آن وقت ببینم چه کسی واقعاً خدا را دوست دارد!»
 
 
 
 
راستی میخوام یه داستانیو واستون بنویسم که آخرش میخوام نظر بدین
.
.
.
.
 
 

در زمانهای قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود ،فضیلت ها و تباهی ها در همه جا

شناور بودند،آنها از بیکاری خسته شده بودند،روزی همه فضایل و تباهی ها دور هم جمع

شدندخسته تر و کسل تر از همیشه،ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت:"بیاید یک بازی کنیم مثلا

قایم باشک "همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد من چشم می گذارم من

چشم می گذارم ، و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دیوانگی بگردد همه قبول کردند ا

و چشم بگزارد و به دنبال آنها بگردد.

دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن ...یک...دو...سه همه رفتند تا جایی پنهان شوند!
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد
.
خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد
.
اصالت در میان ابرها مخفی گشت
.
هوس به مرکز زمین رفت
.
طمع داخل کیسهای که خودش دوخته بود مخفی شد.

و دیوانگی مشغول شمردن بود،هفتادونه ...هشتاد...هشتادویک...همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد و جای تعجب نیست چون همه میدانیم پنهان کردن غشق مشکل است .در همین حال دیوانگی به پایان شمارش میرسید.نودوپنج ..نودوشش.. نودوهفت.هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پریدو در بین یک بوته گل رز پنهان شد.

دیوانگی فریاد زد دارم میام و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود،زیرا تنبلی ،تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.دروغ ته دریاچه،هوس در مرکز زمین،یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق ،او از یافتن عشق ناامید شده بود.

حسادت در گوشهایش زمزه می کرد،تو فقط باید عشق را پیدا کنیو اوپشت بوته گل رز است.دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صدای نالهای متوقف شد.عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد.

شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و اون نمی توانست جایی را ببیند. او کور شده بود.
دیوانگی گفت:"من چه کردم من چه کردم ،چگونه می توانم تو را درمان کنم" .عشق پاسخ داد:"تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری کنی ،راهنمای من شو
"
و این گونه است که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست.

 

 

نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 1:55 توسط m0hammad




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس