|
مسافر زمان |
|
|
خداوندا نمي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است
چه زجري مي کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است دکتر علی شریعتی
+
تاريخ جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 1:2 نويسنده m0hammad
|
پروردگارم، مهربان من،
از دوزخ اين بهشت، رهايي ام بخش! در اينجا هر درختي مرا قامت دشنامي است و هر زمزمه اي بانگ عزايي و هر چشم اندازي سكوت گنگ و بي حاصلي، رنج زاي گسترده اي. در هراس دم مي زنم. در بي قراري زندگي مي كنم. و بهشت تو براي من بيهودگي رنگيني است. اين حوران زيبا و قلمان رعنا همچون مائده هاي ديگر براي پاسخ نيازي در من اند، اما خود من بي پاسخ مانده ام. هيچ كس، هيچ چيز در اين جا "به خود" هيچ نيست. "بودن من" بي مخاطب مانده است. من در اين بهشت، همچون تو در انبوه آفريده هاي رنگارنگت تنهايم. "تو قلب بيگانه را مي شناسي كه خود در سرزمين وجود بيگانه بوده اي"! "كسي را برايم بيافرين تا در او بيارامم"! دردم درد "بي كسي" بود
+
تاريخ جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 0:53 نويسنده m0hammad
|
تو میروی و من فقط نگاهت میکنم
تعجب نکن که چرا گریه نمیکنم برای اشک ریختن زمان بسیار است ولی برای دیدن تو همین یک لحظه باقیست...
بعضی وقتا از کنارت رد میشم بهم سلام میدی بهم دقیقا میگی (( سلام حال شما)) منم بهت سلام میدم میگم مرسی تو میدونی که من دوست دارم ولی نمیدونی که تو تموم دنیامی (تو تموم دنیامی) از کنارم رد میشی ولی نمیدونی که عاشق بی معشوق ایندفعه عاشق با معشوق شده. امروز دیدمت یعنی روز پنج شنبه کنار خواهرت داشتین میرفتین پیش ایکس امروز باید بگم که کاش پارسال بود کاش این کاش ها واقعی میشدن ولی افسوس..
چهارشنبه ۷/۹/۸۶ امروز دیدمت پیش خواهرت داشتین میرفتین بالا بهم سلام دادی گفتی: (سلام حال شما) منم گفتم مرسی و رد شدم تو راه برگشتن با دوستم بودم دیدم از مغازه لوزم التحریری در اومدین من اومدم کنارت بهت سلام کردم و با هم یه کم گپ زدیم و خداخافظی کردیم ولی تو راه خونه حالم گرفته بود که چرا الان پیشم نیستی... سه شنبه۱۱/۱۰/۸۶ امروز تو ماشینتون دیدم یه بار تو میدون معلم یه بارم جلوی دبیرستان زینبیه که با ماشین رد میشدین امروز واقعا خوشحال شدم که عزیز ترین کس زندگیمو دیدم راستی دلمم خیلی واست تنگ شده بود.
کااش میشد سرنوشت را از سرنوشت
m0hammad
+
تاريخ چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 2:25 نويسنده m0hammad
|
|
|