یه هفته نیشتم آخه موخوام به ه هه هه ه رم برم مشافر ر ر ت
ولی واسم نظر بذارین
ولی زود میام
دلم واسه همتون تنگ میشه
+تاريخ جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 2:52
نويسنده m0hammad
سلام ..
سلام خیبین
امروز میخوام وبلاگ پسر عمم پویا رو واستون بزارم که تازه خواننده شده و دوست دارم برین و کاراشو ببینیین خداییش که تا اینجا خیلی عالی بود و از این به بعد حتما آهنگاشو واستون واسه دانلود میذارم
البته تا الان یکی دو تا آهنگ رو واسه دانلود گذاشته و آهنگاشم معروف شدن :
راستی یه مطلبی میخوام بنویسم که شاید به چشتون خورده باشه ولی خیلی قشنگ بود نتونستم ازش بگذرم :
فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خدا پذيرفت. او را وارد اتاقي نمود که جمعي از مردم در اطراف يک ديگ بزرگ غذا نشسته بودند. همه گرسنه، نااميد و در عذاب بودند. هرکدام قاشقي داشت که به ديگ مي رسيد ولي دسته ی قاشق ها بلندتر از بازوي آن ها بود، بطوري که نمي توانستند قاشق را به دهانشان برسانند! عذاب آن ها وحشتناک بود. آنگاه خداوند گفت: اکنون بهشت را به تو نشان مي دهم. او به اتاق ديگري که درست مانند اولي بود وارد شد. ديگ غذا، جمعي از مردم، همان قاشقهاي دسته بلند. ولي در آنجا همه شاد و سير بودند. آن مرد گفت: نمي فهمم؟ چرا مردم در اينجا شادند در حاليکه در اتاق ديگر بدبخت هستند، باآنکه همه چيزشان يکسان است؟ خداوند تبسمي کرد و گفت: خيلي ساده است، در اينجا آن ها ياد گرفته اند که يکديگر را تغذيه کنند. هر کس با قاشقش غذا در دهان ديگري مي گذارد، چون ايمان دارد کسي هست در دهانش غذايي بگذارد. « غذاي روح - آن لاندرز »